درامواج سند

 

سروده مرحوم دکتر حمیدی شیرازی که توصیفی است از جنگ میان

سلطان جلال الدین خوارزمشاه و لشگر چنگیز خان مغول..

بی شک یکی از زیباترین اشعاری است که تاکنون خوانده اید پیشنهاد میکنم چندین بار با دقت بخوانید

ارزش چندین بار خوانده شدن رو داره.

 

  مغرب سینه مالان قرص خورشید

نهان می گشت پشت کوهساران 

فرو می ریخت گردی زعفران رنگ

به روی نیزه ها و نیزه داران 
     
ز هر سو بر سواری غلت می خورد

تن سنگین اسبی تیر خورده 
    
به زیر باره می نالید از درد

سوار زخم دار نیم مرده 
    
ز سم اسب می چرخید برخاک

به سان گوی خون آلود، سرها
    
ز برق تیغ می افتاد در دشت

پیاپی دست ها دور از سپرها

میان گردهای تیره چون میغ

زبانهای سنانها برق می زد
    
لب شمشیرهای زندگی سوز

سران را بوسه ها بر فرق می زد

نهان می گشت روی روشن روز

به زیر دامن شب در سیاهی 

در آن تاریک شب می گشت

پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی

 

دل خوارزمشه یک لمحه لرزید

که دید آن آفتاب بخت، خفته 
    
زدست ترکتازی های ایام

به آبسکون شهی بی تخت، خفته 
        
اگر یک لحظه امشب دیر جنبد

سپیده دم جهان در خون نشیند
    
به آتشهای ترک و خون تازیک

ز رود سند تا جیحون نشیند     
    
به خوناب شفق در دامن شام

به خون ،آلوده ایران کهن دید
    
در آن دریای خون در قرص خورشید

غروب آفتاب خویشتن دید

به پشت پرده شب دید پنهان

زنی چون آفتاب عالم افروز
    
اسیر دست غولان گشته فردا

چو مهر آید برون از پردهِ روز

 

به چشمش ماده آهویی گذر کرد

اسیر و خسته و افتان و خیزان 

پریشان حال آهو بچه ای چند

سوی مادر دوان وز وی گریزان 
    
 چه اندیشید آن دم، کس ندانست

که مژگانش به خون دیده تر شد
    
 چو آتش در سپاه دشمن افتاد

ز آتش هم کمی سوزنده تر شد

 

زبان نیزه اش در یاد خوارزم

زبان آتشی در دشمن انداخت 
    
 خم تیغش به یاد ابروی دوست

به هر جنبش سری بر دامن انداخت 
     
 چو لختی در سپاه دشمنان ریخت

از آن شمشیر سوزان، آتش تیز

خروش از لشکر انبوه برخاست

که: از این آتش سوزنده پرهیز
         
در آن باران تیغ و برق پولاد

میان شام رستاخیز می گشت 
    
 در آن دریای خون در دشت تاریک

به دنبال سر چنگیز می گشت

 

بدان شمشیر تیز عافیت سوز

در آن انبوه، کار مرگ می کرد
    
 ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت

دو چندان می شکفت و برگ می کرد

سرانجام آن دو بازوی هنرمند

زکشتن خسته شد وز کار واماند
    
چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست

پشیمان شد که لختی ناروا ماند   
    
عنان بادپای خسته پیچید

چو برق و باد، زی خرگاه آمد
    
 دوید از خیمه خورشیدی به صحرا

که گفتندش سواران: شاه آمد     
    
میان موج می رقصید در آب

به رقص مرگ، اخترهای انبوه 
    
به رود سند می غلتید برهم

ز امواج گران، کوه از پی کوه

 

خروشان، ژرف، بی پهنا، کف آلود

دل شب می درید و پیش می رفت 
    
از این سد روان، در دیدهِ شاه

ز هر موجی هزاران نیش می رفت 
    
نهاده دست بر گیسوی آن سرو

بر آن دریای غم نظاره می کرد

بدو می گفت: "اگر زنجیر بودی

تورا شمشیرم امشب پاره می کرد"    
    
گرت سنگین دلی ای نرم دل آب!

رسید آنجا که بر من راه بندی 
    
بترس آخر زنفرین های ایام

که ره براین زن چون ماه بندی!   
    
ز رخسارش فرو می ریخت اشکی

بنای زندگی برآب می دید
    
در آن سیما بگون امواج لرزان

خیال تازه ای در خواب می دید:    

اگر امشب زنان و کودکان را

زبیم نام بد در آب ریزم 
    
چو فردا جنگ برکامم نگردید

توانم کز ره دریا گریزم     
    
به یاری خواهم از آن سوی دریا

سوارانی زره پوش و کمانگیر
    
دمار از جان این غولان کشم سخت

بسوزم خانمانهاشان  به شمشیر
        
شبی آمد که می باید فدا کرد

به راه مملکت فرزند و زن را
    
 به پیش دشمنان استاد و جنگید

رهاند از بند اهریمن وطن را
        
در این اندیشه ها می سوخت چون شمع

که گردآلود پیدا شد سواری 

به پیش پادشه افتاد بر خاک

شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آری   
    
پس آنگه کودکان را یک به یک خواست

نگاهی خشم آگین در هوا کرد
    
به آب دیده اول دادشان غسل

سپس در دامن دریا رها کرد:   
    
بگیر ای موج سنگین کف آلود

زهم واکن دهان خشم، وا کن!
    
بخور ای اژدهای زندگی خوار

دوا کن درد بی درمان، دوا کن!

زنان چون کودکان در آب دیدند

چو موی خویشتن در تاب رفتند
    
وزان درد گران، بی گفتهِ شاه

چو ماهی در دهان آب رفتند    
    
شهنشه لمحه ای بر آبها دید

شکنج گیسوان تاب داده 
    
چه کرد از آن سپس، تاریخ داند

به دنبال گل بر آب داده!
    
شبی را تا شبی با لشکری خرد

ز تنها سر، ز سرها خود افکند
    

چو لشکر گرد بر گردش گرفتند

چو کشتی بادپا در رود افگند!

 چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار

از آن دریای بی پایاب، آسان 
    
 به فرزندان و یاران گفت چنگیز

که: گر فرزند باید، باید این سان! 

 بلی، آنان که از این پیش بودند

چنین بستند راه ترک و تازی 
    
از آن این داستان گفتم که امروز

بدانی قدر و برهیچش نبازی 
       
به پاس هر وجب خاکی از این ملک

چه بسیار است، آن سرها که رفته!
    
زمستی بر سر هر قطعه زین خاک

خدا داند چه افسرها که رفته